تاریخ انقضا

هوای خونه یخ بود، گلنار رفته بود تکیه داده بود به شوفاژ و یه پتو انداخته بود رو پاهاش و زانواش رو هم جمع کرده بود تو سینش، دستاش رو هم با انگشتای باز شکل عدد 10 بالا نیگه داشته بود تا لاکاش خشک شه، طرح لاکش توجهم رو جلب کرد، مثه همیشه استادانه پیاده شده بود، با رنگای شاد زرد و قرمز و نارنجی.
رفتم کنارش نشستم و گفتم دهن ما صاف شد، از دیشب دارم مثه چیز رو پروژه‌ی اون درس کوفتی کار میکنم اونوقت تو خوشحال اینجا نشستی و واسه خودت حال میکنی، خوش به حالت!
گفت تقصیر خودته همه کارارو میذاری واسه دقیقه نود، زودتر شروع میکردی الان تو هم داشتی واسه خودت حال میکردی!
بش گفتم من اینجوریم دیگه، تا سایه‌ی سنگین ددلاین بالا سرم نباشه کاری از پیش نمیبرم، اصن اگه ددلاینی نبود باور کن نصف بیشتر کارا تو دنیا به سرانجامی نمیرسید.
چن لحظه ای خیره شد تو ناخوناش و بعد دراومد که احسان، میدونستی، به نظرم خدا در حق ما یه کم لطفی ای کرده!
گفتم جون؟
گفت چی میشد اگه ما آدما هم مثه این محصولاتی که تولید میکنیم، تاریخ انقضامون معلوم بود و رو پیشونیمون برچسب خورده بود؟

-: وات دِ فاز؟

+: همین ددلاینی که میگی، به نظرت اگه ددلاین زندگی ما هم از اول مشخص بود، زندگی بهتر نمیشد؟

-: خوب ملت به هم حسودی میکردن و شاکی میشدن که چرا خدا بهشون کمتر یا بیشتر 
مهلت داده.

+: خوب همین الانشم به هم حسودی میکنیم، یکی میلیارد میلیارد پول داره، اون یکی از فقر داره تو این هوا تو کارتون میلرزه. تاریخ انقضات مشخص باشه اقلاً تکلیفت با خودت معلومه، همین تو، اگه بدونی فردا منقضی میشی، وقتت رو برا این پروژه‌ی کوفتیت تلف نمیکنی!

-: خوب اگه به منه که باز همه چیو میذارم برا دقیقه 90 D:

+: تازه مثلاً همین لیلی، بدبخت 2 روز بعد عروسیش شوهرش مرد، اگه تاریخ انقضای شوهره رو پیشونیش زده بودن، لیلی هم اینطور بدبخت نمیشد اونم با یه بچه 2 روزه تو شیکمش.

-: هم... اینجوری دنیامون ابتر میشد، یعنی خیلی چیزای خوب دیگه مجال ظهور و حضور پیدا نمی کردن، مثلاً همون لیلی، اومدی بچش تو آینده فرد بسیار مفیدی شد واسه جامعه، و اصن حضورش لازم بود برای پیشرفت بشریت به همون سمتی که مثلاً خدا میخواد.

+: اینجوری بازم میرسیم به مسئله‌ی "شر" تو فلسفه، یعنی خدا نمیتونست کاری کنه که نه لیلی بدبخت شه و نه جامعه پیشرفتش مضمحل شه به خاطر نبود بچه‌ی لیلی؟ اصن ولش کن، یه سری مسئله‌ی حل نشده تو فلسفه هست که هر مسئله‌ی دیگه رو کندکاو کنی آخرش میرسی به اینا و باز حیرون میمونی، بیخیال، چایی سبز با آویشن کوهی دم کردم، برو دو لیوان بریز بیار بخوریم بعدش برو سر درس و مشقت.

-: خیلی هم خوب، همین دم رو عشق است D:

/ 2 نظر / 18 بازدید
...

سلام شما خواهری به اسم هاجر دارید(ملیحه)؟

تینا

با حال مینویسی وای من از این ددلاین وحشت دارم!