شکارچی

همیشه منتظر یه اتفاق بد بود، یه سانحه‌ی ناگهانی، مثه اون لحظه ای که یهو سقف خونه‌ای خراب میشه رو سر یه خونواده، مثه اون وقتی که زمین دهن وا میکنه و هرچی که هست و نیست رو میبلعه، می دونست که اون ثانیه بالاخره فرا میرسه و خرد و خاکشیر میشه.

میگفت زندگی یه شکارچیه که اول دوست داره با شکارش بازی کنه و خسته که شد یهویی نقاب زیباش رو کنار بزنه و با اون چهره‌ی کریه و ملعونش بهش خیره شه و چنگالای تیز و قدرتمندش رو حلقه کنه دور حلقش و گردنش رو بشکنه و تا آخرین قطره‌ی جونش رو بمکه.

هیچ وقت پیشرفت هاشو باور نمیکرد، اونا رو دسیسه‌ی بزرگ زندگی میدونست برای زجر دادن شکارش در لحظه‌ی موعود. هیچوقتم تلاشی برای پیشرفت نمیکرد، همینایی هم که بدست آورده بود حقیقتاً به خاطر مسیری بود که توش افتاده بود. مثه یه شکار رام بود که هیچی از زندگی طلب نمیکرد و هرچیم که زندگی بهش میداد، صاف می پذیرفت.

از زنده بودنش لذت نمیبرد، نفرت هم نداشت، فقط یه دلشوره‌ی همیشگی ای تو سینش میجوشید. منتظر بود، منتظر اون لحظه که خرد شه و از اون به بعدش فقط زجر بکشه و زجر، منتظر اون روی سکه که میگن.

آب شدنش رو دیدم، زجر کشیدنش رو دیدم و مکیده شدن آخرین قطره جونش رو هم. فقط من نمیدونم اون لحظه‌ی موعود کی اتفاق افتاد، یعنی کی بود که زندگی روی دیگشو نشونش داد! مطمئنم که "یک" لحظه نبود! عمری بود که سکه‌ی شانس باهاش چپ افتاده بود!

/ 0 نظر / 22 بازدید