دیالوگ

اولی:
و این منم، مردی جدا مانده در آستانه‌ی فصلی سرد، زیر این درخت بی برگ، خیره مانده به کوه‌های پر برفی که برابر من قامت برافراشته اند تا تو را از چشمان مشتاقم پنهان کنند، تو را که در آن دور دست ها، روی شن های داغ ساحل دراز کشیده ای و نوازش باد گرم را بر تنت احساس میکنی!

دومی:
خفه شو حالمو بهم زدی، تو این هوا میشینی شعر میگی؟ دوره زمونه ی شعر و شاعری 200 ساله که تموم شده! الان عصر، عصر علم و تکنولوژیه! با این شعر گفتنا به جایی نمیرسی، این سیمای تلفن رو میبینی بالا سرت؟ به جا وقت تلف کردن بگیر یه زنگ بزن بهش و حالشو بپرس!

اولی:
:|... (در حال گرفتن شماره)
.
.
.

اپراتور گویا:
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.


----
پی نوشت:
عکس و دیالوگ تقدیم می شود به Ahmad مبدع سبک اولی-دومی :دی

/ 1 نظر / 16 بازدید
پاییزفصل زیبا

بی‌کرانه در کلمات شگفت زاده شدم. شگفتا که در اين دقيقه سرشار از کشف اين باد برهنه‌ام. رودها برمی‌آيند کوه‌ها برمی‌آيند بادها برمی‌آيند و آدمی هنوز از خيل خواب‌آلودگانِ زمين است. شگفتا که من پيش از تولد خويش با مرگ به معنا رسيده‌ام. بی‌کرانه به رويايی پوشيده از حرير نور و نماز لبالبِ هوشم در اين دقيقه‌ی دور....((سیدعلی صالحی)) [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]