در هر سختی ای ساختنیست! روزهای سختاند که مردان سرسخت می سازند.
عشق به سان شبنمی می ماند که صبحدم بر اندام لطیف گلبرگهای جوان می نشیند و به آنها طراوت و تازگی می بخشد، امّا دیری نمی پاید که هرم آفتاب حقیقت به دیار فراموشی اش می کشاند و آن طراوت و لطافت صبحگاهی به خشکی تب دار روز بدل می شود!
و تو ای ظرف حنا
قصّه ها هست میان من و تو
روزگاری که همانند نسیم خنکی زود گذشت
بر دل و روح نشست
گردی از نقش خوش خاطره ها
ناز من، ظرف حنا
آن زمانی که دلت سخت شکست
عشق من پر زد و از کنج دلت رفت که رفت
همچو مرغی که درون قفسی باز، نمانَد یک دم
شود آزاد و رها
خوب من، ظرف حنا
خنده ها ماند به لب های سکونِ رخِ عکس
گریه ها ابر شد و اشک به دریا پیوست
گفته ها گم شده گشتند در انبوه سکوت
سایه ها گشت همه محو در آفاق زمان
جان من، ظرف حنا
هرچه بود از بد و خوب
همه بگذشت و به جا ماند دو انسان جدا
بعد از این ظرف حنا
گر گره زد به نگاه من و تو دست قضا
به تبسّمی
سلامی
دل هم شاد کنیم
تا که زیبا شود این فرصت فرخندهی ما
همچو من ظرف حنا
همرهت دست خدا

--------------------------
پی نوشت:
این شعر و عکس تقدیم می شود به ظرف حنا!
شعر: تهران، اردیبهشت 1391
عکس: تهران، کلکچال، جمعه 18 آذر 1390
عکّاس: خانم ندا صبّاغ پور
شعری بسیار زیبا از طرف دوست عزیزم سعید، به مناسبت تولدم :)
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه کاین روزگار هجران دارد سر ادامه
چندان گذشت بر من ایّام هجر احسان کز سر بریخت موها، شد فیتِ سر عمامه
بار غم تو آن کرد با پیکر نحیفم چندان که می نگنجد دیگر میان جامه
گفتم که همنشینم چایی بُدست و قلیان گشته ست لیکن امروز، سیگار و نون و خامه
روزی جوامع ما از فتنهی تو آشفت امروز شد پریشان دیگر همه جوامه
پرسیدم از رفیقان احوال دوست گفتند فی قربهُ عذابٌ فی بعدهُ السلامه
سعدی مباش گریان از هجر شمس کرمان
چون در خیال یاران چون سرو می خرامه

دستم از دنیایتان کوتاه
آه
مانده بی جان این تن پوسیده صدها سال و ماه
مانده بر دل حسرت ادراک یک صبح پگاه
گاه گاه
یاد یک روز شما
شعله بر شب های تارم می کشد
آتشی از عمق جان سر می کشد
آتش افسوس و رنج و سوز و آه
بشنو ای آدم سکوت پر ز فریادم دمی
ای که در زندان عادتها دمادم در غمی
بشنو از لب های خاموشم فغان مردگان
التماس بار دیگر دم زدن چون زندگان
بشنو ای آدم که بینی عبرت از ناگفته ها
تا بدانی همچو ما
کس نمی ماند در این دنیای زیبا تا ابد
تا بدانی قدر خویش
قدر فرصت های همچون زرّ خویش
فرصت رفتن به دامان درخت و سبزه ها
مهلت بوسیدن لب های سرخ غنچه ها
غرق در دریای بی پایان شدن تنگ غروب
لذّت درک طلوعی بر فراز قلّه ها
فرصت لمس نگاهی پر ز احساس و حیا
فرصت همراهی دستان شوق و شانه ها
در میان باد و باران رفتن و عاشق شدن
گم شدن در پیچ و خم های طویل کوچه ها
فرصت دانا شدن
لذّت زیبا شدن
لحظهی حلّ سوالی بی جواب
لحظهی درک دلیل بی بدیل زندگی
علّت بودن درون این جهان پر شتاب
همچو یک برگ فتاده از بلندای گیاه
مانده درمانده به ره سوی نگاه
می گدازد این دلم پر سوز و
راه
بسته پیوسته همیشه تا ابد
دستم از دنیایتان کوتاه
آه

--------------------------------
پی نوشت:
این پست را در Phoems ببینید.
این شعر و عکس تقدیم می شود به مرد 2500 ساله مان، آقای مرد نمکی!
شعر: تهران، فروردین 1391
عکس: موزه زنجان، 12 اسفند 1390
مردان نمکی نامی است که به چندین مومیایی کشفشده در معدن نمک چهرآباد در استان زنجان داده شدهاست. جسدها مربوط به زمان هخامنشی و دو جسد نیز مربوط به اواخر دوران اشکانی هستند.
در عجبم از کسی که علم کامپیوتر بخواند و اپتیمال پالیسی بداند، امّا همچنان در مسالهی وقوع شرّ مانده باشد!
چه می دانی تو ای انسان
که دنیا بس سیاه است و
خدایش زنده در مرداب اندیشه
تفکر های بی ریشه
خدایش کور مادر زاد و زاده یک جهان
اندوه جاویدان
چه می دانی تو ای انسان
که دنیا غرق دریای دروغ است و
سراب و وهم بی پایان
سیاهی در سیاهی های تو در تو
شده پنهان
حقیقت همچو یک سکّه
همیشه دور خود چرخان و
سرگردان، به هر سو بوده این انسان
چه می دانی تو ای انسان
دو رویی همچو رنگ شب
دوانده ریشه در مردم
نمانده جز فریب و حیله در ایشان و
پنهان می کند هرکس
دو چشم زشت و بد رنگش
به زیر عینکِ خوش رنگِ سالوسِ ریاکاران
چه می دانی تو ای انسان
که دنیا پر ز ظلم و جیب ظالم ها ز دنیا پر
که یک کودک شبانه
کنج سرد یک خرابه
صد ستاره می شمارد
سر به بازو می سپارد
قصه ای نشنیده امّا...
چه می دانی تو ای انسان
که بودن یا نبود خالق هستی
برای حاکمان تشنه قدرت
همیشه بوده زنجیری
که با آن می کنند اندیشه ها را
حبس و در
زندان
چه می دانی تو ای انسان
که دست حاکمان رنگین به خون بیگناهانی
که تنها جرمشان
سر دادن فریاد آزادی
ز بند بندگی ها بود و
حکّامی چنین ظالم
خدایی ساکت و عالم؟
خدا آن کور بی درمان
نمی دانی تو ای انسان
که من چشم خدا را در جهان تیرگی ها
با دو چشم تار خود دیدم
که کور و زشت و بی جان بود و آن دانا
به درمان همه دردی
به درمان دو چشم خود همه جاهل
و نادان بود و اکنون تو
خودت بین چشم کورش را
قضاوت با تو ای انسان

چه می گویی تو ای احسان
که ما هم چشم او دیدیم و بینا بود
جهان همچون گلی خوشبو
به زیر چشم افسونش
همه در رقص و غوغا بود
سپید و پاک و زیبا بود
نمی دانی تو ای احسان
خدای خالق عالم
خود آزاد آفرید آدم
و این شرط کمال آفرینش بود و امّا شرط آزادی
وجود انتخاب از بین کردن یا نکردن
یا که گفتن یا نگفتن
یا که بودن یا نبودن بود و اینگونست
که ظلم و ظلمت و ظالم
پدید آمد
بدان احسان
که گر مشتی بکوبد ناتوانی را
بود دستی که گیرد دست یاری را
و گر حرفی خراشد قلب انسان را
بود حرفی که چون مرهم شود آن را
و چون ظلمت فراگیرد همه جا را
بود نوری که نورانی کند هرجا
بدان احسان
که گر شرّی نبود هرگز
نشان از جبر خلقت بود و
بی انجام و ناکامل
همیشه آفرینش بود.

---------------------------------------
پی نوشت:
این پست را در Phoems ببینید.
این شعر تقدیم می شود به همه آنها که به مساله خیر و شرّ فکر میکنند!
شعر: تهران-کرمان، بهمن 1390
عکس 1: کرمان، گلزار شهدا، پنجشنبه 18 تیر 1388
عکس 2: همان عکس 1 است که رنگ ها در آن قرینه شده!

بوی مرگ آید ز خانه
پیرزن تنها و خسته
پشت این درهای بسته می کشد آه و
نگاهش سرد و ساکت
دلشکسته
منتظر گویی نشسته
پیرزن، تنها و خسته
دست هایش بسته پینه
قامتش کوژ و خمیده
صورتش پر چین و دیده
تار و تیره
تار تنهایی تنیده بر تنش
رسم زمانه
بوی مرگ آید ز خانه
قاب عکس همدمش را
مونس تنهایی اش را
تنگ در آغوش بسته
می فشارد روی سینه
تا نپاشد سینه اش
از درد جانکاه غریبی
در حضور آشنایان غریبه
پیرزن، تنها و خسته
درد بی مهری فرزندان کشیده
تلخ نادیده گرفتن هایشان را
بس چشیده
نور دیده
در دو چشم تار او باقی نمانده
همچو گویی
در میان دست هاشان
دست های سرد و بسته
گشته سرگردان و حیران
پیرزن، تنها و خسته
اشک ها آرام و ساکت
می چکد بر گونه هایش
یاد ایام جوانی
می خراشد زخم هایش
خنده ای بر لب نمانده
بوی مرگ آید ز خانه
روزگاری ماه رویش
وان دو چشم پر فروغش
سرو سیم آسای قدّش
موی بی تاب بلندش
تاب دل از عاشقان می برد و اکنون
زان همه زیبایی اش
چیزی نمانده
جز سرابی و فسانه
بوی مرگ آید ز خانه
مادر صدرا و سعدی ها و
صدها عالم و عارف
همه در دامن پاک وجودش
پروریده
لیکن اکنونش دگر
نسل درخشانی نمانده
پیرزن، تنها و خسته
مرگ از آن درهای بسته
سوی مادر می شتابد
دست ناپاک و پلیدش
بر گلویش می فشارد
پیرزن، تنها و خسته
با دو چشمی سرد و بسته
سر به بالینش سپرده
قاب عکسی را فشرده
بوی مرگ آید ز خانه

-------------------
پی نوشت:
این پست را در Phoems ببینید.
این شعر و عکس تقدیم می شود به عمه جان(پیرزن درون عکس)، و تمام پیرزن هایی که تنها مانده اند...
شعر: کرمان، دی 1390
عکس: کرمان، 24 آبان 1388، در خانه مرحومه صغری پور رفیق، عمه مادر بزرگم
" آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید
می پوسند
از تابش خورشید، پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابان های بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگ های شمعدانی رنگ می زد، آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست!"
------------------------------------
پی نوشت:
امروز تولد فروغ بود، روحش شاد!
"...شعر چیزی است که عامل ظرافت و زیبایی یکی از اجزاء آن است. شعر «آدمی» است که در شعر جریان دارد، نه فقط زیبایی و ظرافت آن آدم... شاعر بودن یعنی انسان بودن. بعضی ها را می شناسم که رفتار روزانهشان هیچ ربطی به شعرشان ندارد، یعنی فقط وقتی شعر می گویند شاعر هستند. بعد تمام می شود. دو مرتبه می شوند یک آدم حریص شکموی تنگ فکر بدبخت حسود حقیر..."
ارتش سست عقل مقابل لشکر بی شمار احساس، در نهایت سر تسلیم فرود آورد. جنگی سخت که روان را به خون و آتش کشیده بود و تا سرحد جنونم کشانیده بود، بالاخره امروز پایان یافت.
لشکریان احساس، مست از پیروزی، بر بازماندگان مظلوم سپاه قلیل عقل، پای کوفتند و شادمان و هلهله کنان، ثمرهی عقل را به تاراج بردند و مرا به رقص در آغوش باکوس1 واداشتند!
امّا سپاه لگدمال عقل در پناهی پنهان شد و منتظر می ماند تا مگر فرصتی دیگر یابد و بتازد و از نو حکم فرما شود.
-------------------
پی نوشت:
1.الهه خوشگذرانی، یکی از خدایان یونان باستان
2. جریان زندگی چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست-- مارک تواین!
3. امروز روز مهمی بود!
مطالب قدیمی تر »